آموزشگاه های«شهرکرد(دهکرد)»(4)،دبستان پسرانه ی نحوی
اوّلین روز مدرسه به روايت «غلام رضا امیدی ارجنکی»
در روز اوّل ماه مهر سال 1341 ه ش/1382ه ق/1962م به عنوان دانش آموز پایه ي اوّل دبستان،به همراه برادرم«محمّدرضا» که نه سالگي را پشت سر گذارده و در پایه ي چهارم ثبت نامش کرده بودند، قدم به عرصه ي علم آموزی گذاشتم.بر اساس سنّت خانوادگي مدرسه ي من هم دبستان«نحوی»(1) انتخاب شده بود که بعدها مدرسه ي راهنمایی تحصيلي دخترانه ي«بعثت»وامروزه دبستان پسرانه ي «بيست و دوّم بهمن»،واقع در چهار راه«فردوسی»در تقاطع خیابان های«فردوسی وسعدی شهرکرد(دهكرد)»جاي آن را گرفته اند. ساختماني با آجرهاي مربعی قديمي ساز،در بزرگ چوبی که به وسیله ي یک راه باريك به ایوان کوچک ورودی ساختمان متصّل می شد.در دو طرف اين معبرهم دو باغچه ي زیبا وجود داشت که درخت های بلند وزیبای چنار در میان آنها سر به آسمان کشیده بودند.از جلوی ساختمان و درست در ضلع شمالی هر دو باغچه واز زیرپنجره های کلاس ها وساختمان در دو طرف، باز هم دومسيرمشخص ديگر وجود داشت که شاگردان باید از طریق آنها خود را به حیاط مدرسه در پشت ساختمان می رساندند.
ساختمان مدرسه در نوع خود زیبا بود،صدحیف که به خرابي كشانيده شد.درست مثل بنای قدیمی و زیبای دبیرستان«سیّدجمال الدین اسد آبادي[محمّد رضا شاه سابق]شهرکرد(دهكرد)»،كه قسمت جنوبی آن بنا هم به همین سبک ساخته شده بود. درست مثل تخریب ساختمان قدیمی مدرسه ي علميه ي امامیه[مدرسه ي آبي] که اوّلين حوزه ي علمیه و سند ديرينه گي فرهنگ مذهبي شهرمان بودویا نابود سازي بنای قدیمی دبستان«پروین[مدرسه ي مباركه ي بختیاری،مدرسه ي راهنمايي تحصيلي پسرانه ي معّلم شهيد ]»درابتدای کوچه ي « چهارکارخانه[چار كارخونه] »منشعب از خيابان« ملّت مركزي[پهلوي قديم]» .
بناهای زیبایی که ديگر تنها می توانیم هاله ايي ازهويّت معماري آنهارا در ذهن وخاطره ي هم شهري هاي ميان سال ، يا شايد هم فقط پيران قوم پابه سن گذاشته جستجو کنیم. نمی دانم چرا گاهی ،بايد گفت بيشتر وقت ها ،با دست خودمان تیشه به ریشه ي مصاديق و نشانه های فرهنگي مان مي زنيم.
شايد تا اسارت در بند مدرنیزاسيون را راحت تر بپذیریم،شايد؟
به هر تقدير من وبرادرم دست در دست یک دیگرو كاملا برادرانه، از طریق معبرباريك زیر پنجره هاي سمت راست، خود را به حیاط مدرسه رساندیم،اگرچه به محض ورودمان ناگهان تمامي آن حسّ پشتيباني كه در كناراو بودن به من مي داد با شتابش در ترك دست هاي من و رفتن به میان دوستان وهم کلاسی های سال قبلش براي گفت و گوهاي بي پايان با آنها، ناگهان از ميان رفت و جاي خودش را به سرماي بي پير تنهابودني كه به اجبارو يواش يواش داشت قدرت خودش را به من نشان مي داد، داد. فسردگي مستمري كه نفوذسرديش را از نوك انگشتان دستانم آغاز كرده بود تا به مرور ايّام بر تمام وجودم مستولي شود.
در ميان خنده و شورانگيزي هاي برادرم و دوستانش اسم دوتا از آنها را خوب يادم هست و براي هميشه به خاطرم سپرده ام.یکی«عیدی»با قدّ وقامتي درشت وبلندو دیگری« خدابخش » كه هميشه ي خدا او را« بخشول» صدا می زدند.
هنوز دقایقی از حضورمان در مدرسه نگذشته بودكه زنگ دبستان به صدا در آمد.
زنگ دبستان عبارت از یک لگن آهنی بزرگ بود که به صورت وارونه از سقف ایوان ورودی ضلع شمالی مدرسه آویزان شده ویک تکّه میل گرد هم به عنوان کوبه در کنار آن قرار مي گرفت.
با بلند شدن صداي زنگ، بچّه های كهنه كار سال هاي قبل همه به صف در محل هاي مشخص شده ي هميشگي شان ایستادنددر حالي كه بر اساس روال ناآشنايي تازه واردين به هر محيط ،اين فقط ما کلاس اوّلی هابوديم كه چون نمی دانستيم تکلیفمان چیست، فقط دور هم وول مي خورديم و می چرخیديم.
سرانجام دو نفر از دانش آموزان کلاس ششمي به ياري مان آمده ،ابتدا همه را در یک صف قرار دادند، امّا چون صف طولانی شد آن را دو قسمت کرده ویک گروه را در جلو و بقيّه را صف دوّم و در عقب آن نظام دادند.
بدون آن كه از مراسم خاصّي، از سرود وعکس وفیلم وسخنرانی گرفته تا تجمّع اولیاء نگران و روز شکوفه ها وروز بازگشایی مدارس خبري باشد!گاهی كه نظم صف ها به هم می خورد وسر وصدا وشلوغی ایجاد می شد با پديدار شدن لحظه ايي سر و صورت جدّي و پر اخم مدیر یا معاون مدرسه درداخل ايوان مدرسه به سرعت همه ساکت شده ومرتّب سر جاي خودشان می ایستادند.
مدیر مدرسه آقای«فرج الله صمیمی»،معاون آقای«... ثمرمند»وساير معلمّین که بعدها و به مرور اساميشان را ياد گرفتيم آقایان«رجايي،محمودیه،روغنی،هوشنگ فاضل،وهابی،آل ابراهیم وفتاحیان» بودند.
دربين همه ي اولياء مدرسه آقای معاون را از آن هنگام به بعد هم، همیشه اطو کشیده وتر وتمیز مي ديديم، ناظمي مرتّب كه بوی خوش عطر وادوکلنش همواره معّرف حضور نظامندش در مدرسه بود. مردي خیلی جدّی بود كه با شاگردان ابواب جمعي يگان نظاميش،برخورد تندی داشت تا همه را وادارد از او بترسند و به خاطر صفات ویژه اش همیشه بین او ودیگر معلّمین آموزشگاه تفاوت هایی قائل شوند و حرف شنوي خاصي از او داشته باشند.
القصّه، معلّمین دوتا دوتا می آمدند ودانش آموزان هر پایه را به گوشه ای از حیاط مدرسه می بردندّ تا آن ها را کلاس بندی کنند و مشخص نمايند کدام گروه صبح وکدام گروه باید بعدازظهر به مدرسه بیایند.
سرانجام آمدن معلّمین پایه ي اوّل به دلهره هاي اوّليه ي ناشي از بلاتكليف بودن مان پايان بخشيد، در حالي كه اضطرابمان از ورودمان به كلاس هاي درس ناشناخته را دوچندان ساخت. اوّلي ها با نظمي نشات گرفته از ترس غربت، همراه با معلّمين به گوشه ای از حیاط که در آنجاچند درخت سر به آسمان سوده جا خوش كرده بودند هدایت شدند. نظم نوين اين بار باعث شد تا ابتدا همگی در یک صف طویل قرار گرفته وسپس قدبلندها در آخر و کوتاه قدترها در ابتدای اين صف مستقر شويم ، در حالي كه به دليل آن كه من که از همه ي حضار کوچک ترو ريز نقش تر بودم افتخار جلودار بودن در اوّل صف نصيب من گردد.
بعد از این که همه به ترتیب قدّ در یک صف قرار گرفتند، هر دو معلّم كلاس اوّل بر روی صندلی هایی که دو نفر از شاگردان كلاس ششمي از دفتر برايشان برایشان آورده بودند در اوّل صف و زير سايه ي مطبوع درختان مجاورمان نشستند ودر حالی که قلم وکاغذی در دستشان بود به ثبت كردن نام و نام خانوادگي بچّه ها در قالب دو کلاس اوّل و بر اساس همان مقياس طول قدها نمودندكه به اين ترتيب بازهم اوّلین نفر در این تقسیم بندی من بودم كه موردخطاب نه چندان مهربان معلّممان قرار گرفتم:
- «پسربیا جلو، اسمت چیه؟».
من با ترس و لرز یک قدم به جلو برداشته ودرحالي كه بر اساس همان عادت دوران کودکی چشمانم را تندتند به هم می زدم، گفتم:
- «غلام رضا».
آقا معلّم بعد از این که لحظاتی به من نگاه کرد لبخندی زد وگفت:
- «پسر تو چرا دايم چشمک می زنی؟»
من که از شنيدن اين حرف هم خجالت کشیده وهم ترسیده بودم تندتند با پشت دست چشمانم را مالیدم وگفتم:
- «نه آقا،نه،چشمامون این جوریه».
- «خوب،بسه، فامیلت؟با توام فامیلت چیه؟».
- «هان؟بله؟».
كه آقا معلّم ديگري كه درست در مجاورت ما بود و مي دانست كه در اينجا بجاي فاميل از كلمه ي لقب استفاده مي كنيم به كمكم آمد و گفت :
- «لقبت؟ لقبت چیه؟».
- «امیدی آقا».
- «بیا پشت صندلی من وایسا».
اداي اين دستورو انجام آن با ثبت نامم به عنوان اوّلین نفردر لیست شاگردان توام بود. نوبت به آقا معلّم دیگر رسيد که نام شاگرد كلاسش را كه بر اساس طول قد پشت سر من ايستاده بود ثبت کند و او نیز در پشت صندلی معلّمش بایستدتا به اين ترتيب کلاس بندی، در حالی که هنوز ما نمی دانستیم این آداب واین رفتارها برای چیست به پايان برسد.
با پايان يافتن کار ثبت نام كلاسي، معلّمین ما از روی صندلی هاي خود برخاسته و به اشارتي صندلی ها را مجددا به دفتر مدرسه بازگردانيده و در حالي كه باكش و قوس آوردن دست ها وسرو سینه و آخی گفتني جانانه به سوي دفتر مدرسه ره سپار مي شدندبه ماهم تاكيد كردندكه پس از پايان زنگ تفريح كه به زودي آغاز مي شد بازهم در همين نقطه تجمّع كنيم.
بعد از دقایقی با به صدا درآمدن زنگ، شاگردان پایه های بالاتر که ساعت قبل را در کلاس ها گذرانيده بودند با جار و جنجال فراوان ودوان دوان خود را به حياط مدرسه رسانيدنددر حالي كه من هاج و واج و سرشار از اضطراب پا پا كنان به دنبال برادرم می گشتم تا مرا به دستشویی كه کسی به فكر آن نبود تا راه آن را به ما تازه واردين نشان بدهد، رهنمون سازد!
سرانجام در میان های وهوی وشلوغی مفرط بچّه ها، این برادرم بود که مرا پیدا کرد ، دستم را در میان دست های کوچکش جای داد تا با آرامشي كه يافته بودم يواشكي به او بگويم:
- «می خوام برم مستراب».
بدون توجّه به دور و برمان به سمت دستشویی هاي مخصوص بچّه ها كه در حیاط خلوت شمال مدرسه واقع شده ونسبت به كف حیاط مدرسه سه چهار پلّه بالاتر قرار داشتند به راه افتاديم.
اين پلّه ها هر کدام در حدود چهل سانتیمتراز يك ديگر ارتفاع داشتند در حالي كه پاهای من با همه ي زوری که می زدم بیست سانتیمتري بیشتر بالا نمی رفتند.برادرم هم با آن که از من بزرگ تر بودامّا نسبت به هم سن و سالانش جثه ي کوچک تری داشت وهمين موضوع باعث مي شد تا برای کمک بيشتر به من و بالاكشيدنم از پلّه ها با مشکل مواجه باشد. در همين حين كه داشتيم براي بالا رفتن از پلّه ها تمامي توانمان را به كار مي گرفتيم دو نفر از بچّه هاي سال های بالاتر سر رسیدند و بدون معطّلي هرکدام یک دست مرا گرفته ، باهم مرا در هوا بلند کرده وبر روی پلّه ي آخری به زمین گذاشتند.
عبور از آخرين پلّه،تازه آغاز مصيبت ها بود . وای چه غلغله ای! خيلي از بچّه هاي مدرسه به خاطراضطرابي که از شرایط ومحیط جدید برايشان ایجاد شده بود به رغم كثيفي و بد بويي دستشويي ها به اجبار در سرويس هاي بهداشتي! ! ! تجمّع کرده ومثل من منتظررسيدن نوبتشان بودند.
در آن جا تعداد پنج چشمه( مستراح، دستشويي،توالت، مبال، كنار آب ،دست به آب) يا هر چيز ديگر كه مي شد و مي شود برايش نام انتخاب كرد آن هم با سازه ي خشت وگلی ،بدون آب وبدون در ويا حتّی پرده ايي براي نهان شدن از چشم اغيار ودوري از انظار! برای بچّه هاي فلك زده ي نيازمند! مهیّا شده بود! ! !
تنها عامل بازدارنده برای آن که منتظرين در صف نوبت ، خواسته یا ناخواسته به داخل دستشویی ها نگاه نکنند ليچار ، بد دهني و فحشی بود که هرکس به داخل دستشویی ها می رفت مرتّب ،بدون انقطاع ، مسلسل وار و پشت سر هم تکرار می کرد:
-«نگاه کن را...».
(یعنی این فحش نثار نگاه کننده باد!).
به همین سبب همه مواظب بودند كاري نكنند که آن فحش نصیب و شامل حالشان بشود و اسباب شرم ساري در نزد ديگران و دعوا وكتك كاري موقع خروج از مدرسه برايشان مهيّا گردد .
در آنجا من و همه ي بچّه اوّلي هاي ديگر، اوّلین درس آموزشي خود در مدرسه را تجربه کرده و يكي از نخستين نکته ها از مجموعه دستور العمل هاي دانش آموزي یعنی همان فحشی که بدون لحظه ايي درنگ برزبان حاضرين تکرار می شد را آموختيم،تا از همان لحظه و نيز در روزهای بعد آن را به عنوان مهم ترين ابزار و عامل بازدارنده ي تجاوز ديگران به حقوق اوّليه و حقّه مان به کار ببنديم.
همان چيزي كه بعدها معناي علميش را فرا گرفتيم، انعكاس آموخته ها در رفتار، هدفي رفتاري ياهمان دست يابي به مهم ترين جنبه ي کاربردی آموزش در زندگی روزمره.
بالاخره به هر مشقّتي بود نوبت به ما هم رسيد و در پناه حضور پيوند نسبي برادرانه مان اوّل من و بعد هم برادرم پاس موقعيّت اسفناك غير قابل اجتناب پيش رويمان را داده ودرنهايت با آخرين سرعت ممكنه خود را ازآن مهلكه نجات داده و به حیاط مدرسه رسيديم.
درهمين گيرو دار متوجّه شديم در گوشه ای از حیاط مدرسه تعدادی از بچّه ها گل گرفته اند( جمع شده اند). ما هم بر اساس غليان حس كنجكاوي كه صد البّته كاملا شكل فضولي كودكانه داشت خود را به ميان جمع رسانيديم تا آبي به عطش حّس جستجو گرمان برسانيم .
کلنگی زنگ زده به دست بچّه ها رسانيده شده بود تا بزرگ تر ها که توش و توان ومهارت بيشتري در استفاده از آن دارند جوي آبي به پاي درختان سايه افكن و پر برگ و بار حياط مدرسه بكشانند.
هركسي به اندازه ي نفس داشتنش چند ضربه ايي مي زد و بخشي ازخاك مسير را خراش مي داد تا نوبت به داوطلب بعدي برسد ، اگر چه جوشش حس مشاركت در امور مدرسه و پر شوري بچّه ها اجازه ي وارد ساختن بيش تر از پنج ، شش ضربه را نداده و به سرعت كلنگ بي پير با آن دسته ي هرت ، نتراشيده و نخراشيده اش دست به دست مي شد. سرانجام نوبت به یکي از بچّه ششمي هاي قلچماق رسيد كه پهلوانانه کتاب های تاریخ وجغرافیایش را به دوست بغل دستي فلفل نمكي اش داد تا کلنگ را به دست گرفته و براي خودش از همين روز اوّل و ساعت دوّم مدرسه امتيازاتي هم در بين محصلّين و هم درميان معلّمان كسب كند.
کتاب های تاریخ وجغرافیای آن روزگاردر سال پنجّم وششم دبستان با سایر کتاب ها از هر جهت متفاوت بودند.هم طول وعرض بیشتری داشته ، هم نگارش متنشان به خط نستعلیق بود و هم تصاویر مرتبط با دروسشان همگي نقّاشی های رنگی بودند. كتاب هايي از هر جهت دوست داشتني و به ياد ماندني كه مثل بقيّه ي كتاب هاي درسي باید در ابتداي سال تحصیلی از کتاب فروشی های بازار خریده می شدند.
پهلوان مدرسه با آداب و اداي خاصي درست مثل آدم بزرگ ها اوّل از همه دسته ي كلنگ را به پاي چپش تكيّه داد، بعد با نگاهي عاقل اندر سفيه به همه ي حضّار، تفي به كف دستهايش انداخت و در حالي كه آنها را مثل يك كارگر كارآزموده به هم مي ماليدکلنگ را برداشته و وبا قوّت تمام تا جايي كه مي توانست آن را بالا برده و بلافاصله به طرف زمين فرود آورد كه اين قسمت از عمليات جسورانه اش مصادف شد با نا جوان مردي دوستش که باید از کتاب های او محافظت می کرد .
در كسري از ثانيه از سوي اين رفيق نارفيق به تلافي خدا مي داند كدام مافاتي دو کتاب تاريخ و جغرافياي نو نوار آن بيچاره درست روی زمین ودر محلی که نوك کلنگ فرود می آمد قرار گرفتند كه در يك لحظه کلنگ درست در وسط هر دو کتاب که بر روی هم قرار داشتند فرود آمده و هر دو را از وسط سوراخ کرده و هردوكتاب با تاسف ، امّا در ميان هو و جنجال و خنده بازار حاضرين آويز نوك كلنگ شدند.
واقعه ايي كه تعقیب وگریز دو يار دبستاني را در حیاط مدرسه به همراه داشت و صد البّته همراهي همگاني شاگردان را ،آن چنان که مدیر ،معاون ومعلْمین را از دفتر به حياط كشانيد و چاره ايي جزبلند شدن صداي خط و نشان كشيدن آقاي معاون براي ايجاد آرامش معمول در مدرسه و كسب اطلاع از ماجرايي كه سر مگويي بود و هيچ كس علاقه مند به افشاي آن و خريدن وصله ي خبر چيني تا آخر براي خودش نبود باقي نگذاشت. حالا بگذريم كه مقابله ي به مثل و تلافي در آوردن هاي اين دو دوست بيش فعّال بر سرهم چه ماجراهايي را كه از آن روز به بعد خلق نكرد و چه وقايعي را كه به وجود نياورد.
بدون آن كه تمرين و تاكيدي وجود داشته باشد از همان روز اوّل ياد گرفتيم كه همواره روز اوّل مهرماه روزکلاس بندی بوده و به قول معروف مدرسه تق و لق وازکلاس ودرس رسمي معلّم خبری نخواهد بود، به همين خاطرمعمولاً روز اوّل مدرسه زنگ های تفریح کمی بیشتر از حدّ معمول طول می کشيدندتا جبران وقت كشي ها ي متاثر از بي برنامه گي ها بشود. آن روز هم این قاعده رعايت شد تا سر انجام بلند شدن صدای زنگ موجب گرديد همه با نظم و نسق متداول و نهادينه شده شان به كلاس هايشان بروند جز ما کلاس اوّلی ها كه هاج و واج منتظر مانديم تا بازهم همان دو مبصر قبلي البّته با کلی افاده ، غرور ،قدرت نمایی وخود بزرگ بینی بيايند و صفوف مارا مرتّب نمايند.
بچّه های نوبت صبح پايه هاي ديگر به کلاس رفته وبقیّه با شادي و شعف تمام به خانه فرستاده شدند تا فردا ظهر به مدرسه بازگردند و فقط ما کلاس اوّلی ها به دليل ويلان الدوله بودنمان هم چنان فرو رفته در شش در حيرت باقي مانده بوديم تا برای رفتن یا ماندمان دستور العملي صادر گردد.
سرانجام انتظارها به سر رسيد وهمان دونفر معلّم های پایه ي اوّل آمده و دوباره مارا به زیر سایه ي همان چند درخت كهن سال بردند ودر دو دسته ي مجزا بر روي زمين ، رو به روي دو صندلي كه براي نشستن آقايان از دفتر توسط همان مبصرهاي ششمي آورده شده بودنشانيدند.
معلّمي كه در نزديكي ما قرارداشت كاغذي از جيب بغلي كتش بيرون آورد ودر حالي كه صدايش را صاف مي كرد شروع به خواندن اسامي نوشته شده بر روي آن كرد. اوّليّن اسمي كه خوانده شد« اميدي »بود.
- «امیدی».
- «امیدی».
- «امیدی».
من که به شنیدن نام خانوادگي خودم عادت نداشتم، اصلاً نمی دانستم که معلّممان دارد مرا صدا می زند!
اگرچه پيشاني سفيدي من به سبب همان چشمک زدن هاي ناخواسته در ذهن آقا موجب شدتا از جای خود برخاسته وبه نزدیک من بيايد، انگشت سبابه اش را بر پیشانی من گذاشته و بگويد:
- مگر تو «امیدی»نیستی؟
ومن،تعجّب كرده،غرق در اين انديشه كه منظور آقا چيست؟!
- «اهه،پسر مگه تو فامیلت،لقبت،«امیدی» نیست؟».
سووالي كه باعث شد تا من تازه بفهمم که منظور آقا معلّم چيست؟وچه می پرسد ؟ چه می خواهد؟و من چه بايد بگويم.
با عجله و در حالی که زبانم گیرمی زدگفتم:
-«چرا ا ا ا ، منم».
- «پس چرا جواب نمی دی؟».
و من انديشه كنان،پاسخی درخور نداشتم.
- از این به بعد هر وقت من اسم و فاميلت را صدا کردم،گفتم«امیدی»، تو باید بگی حاضر، فهمیدی؟
-«ها. . . ، بله».
آقا دو، سه بار ديگر نام خانوادگي مرا تکرار کرد و دو ، سه بار ديگر من گفتم حاضر،تا هم خودم هميشه يادم بماند و هم اين درس بعدي براي همه ي بچّه ها ملكه ي ذهنشان شود كه خواهي نخواهي در مدرسه بايد قواعد بسياري را از بر كرد يا آموخت.
بعد ازاتمام حضور و غياب همه ي شاگر اوّلي ها، در زیرسایه ي دوست داشتني همان درخت هاي كهن سال كه شاهد بسياري از اشك ها و لبخند ها بودند،به خواست آقا معلّم هاو شايد كه نه حتما از باب نداشتن برنامه ي آموزشي براي روز اوّل آغاز سال تحصيلي آن هم براي نوآموزان ، بچّه ها كم كم رويشان باز شد و هركس هرچه در چنته داشت از شیرین کاری گرفته تا قصّه گويي ، گفتند ودیگران هم دیدند وشنیدند.
نزديكي هاي زنگ بعدي كه براي ما زنگ پاياني و هنگام عزيمت به سوي خانه و خانمان بود براي آن كه يادمان نرود به ما گفته و تاكيدمكررشدکه شاگردان کلاس ما ،یعنی کلاس آقای«رجایی»،امروز که به خانه رفتيم فردا صبح،نه،فردا ظهربايدبه مدرسه بياييم و به عبارت ديگر فهميديم كه این هفته ظهری بوده وهفته ي بعد را صبحی خواهيم بود.
روز اوّل مدرسه برای كلاس اوّلي هاي دبستان «نحوي شهركرد(دهكرد)»آن سال به این ترتیب سپری شد. اگرچه من در کنار دیوار مدرسه نشستم تا كلاس برادرم هم به پايان برسد وبه اتفّاق به خانه برگردیم تا آخرين باري را كه بايد با هم همراه باشيم براي هميشه به ياد بسپريم . چراكه از فرداي آن روز کلاس برادرم در نوبت صبح قرار گرفت تا نه تنها تا آخر سال و پايان دوران كودكي ام بدون او به مدرسه رفت و آمد كنم بلكه دست روزگار درنوجواني،جواني بزرگی،میان سالی وحتّی روزگار پيري هم اسباب وشرایطی فراهم كند که تقديرمان همواره جدا از هم بودن باشد،آن چنان که حتّی هنوز هم با آن كه ديگر نوبت و مدرسه رفتني در كار نيست ،هم به حكم همان تقسيم بندي،سراغی از يك دیگر نمی گیریم.
«غلام رضا اميدي ارجنكي(2)،
شهرکرد،آذرماه 1389ه ش».
ويرايش:«بابك زماني پور».
پي نوشت ها:
(1) اين آموزشگاه به پاس تلاش هاي آموزشي و تربيتي ارزش مند مينوي روان حاج آقا صفرعلي جناب نحوي كروني دهكردي 26/ 1/ 1342-1260ه ش/1383-1298ه ش/1963- 1889م از فرهنگيان فرهيخته ي موسس نظام تعليم و تربيت جديد در شهركرد( دهكرد) نام گذاري شده بود.
(2) غلام رضا اميدي ارجنكي،متوّلددوشنبه 27/ 12/ 1335ه ش/16/ 8/ 1376ه ق/18 / 3 / 1957م، دبير ارجمند بازنشسته ي زبان وادبيات فارسي،ناحيه ي يك شهرستان شهركرد.
بــــــــــه نـام خـــــــــداوند جـــــان وخرد